آبشار دریوک

سلام

معمولا فرصت بشه جمعه ها دوستان برای پیاده روی یا کوهنوردی به طبیعت پناه میبریم

جمعه هفته گذشته به منطقه ای در نمارستاق آمل (جاده هراز ) رفته بودم  و در کنار آبشار دریوک دانش آموزی را دیدم که حس معلمی ام گل کرد و ازش چند تا سوال پرسیدم و بعد بهش گفتم وقتی به طبیعت میای خاطره هم مینویسی. گفت نه من حافظه ام خوبه . و من گفتم اگر خاطرات را بنویسی خوبه ، و ازش قول گرفتم که هر جا میره خاطره بنویسه و اگر این خاطره را نوشت برایم بفرسته و اون هم به قولش عمل کرد .

... روز چهارشنبه اتفاق افتاد و من به همراه خانواده ام که در منطقه نمارستاق یک خانه ییلاقی داریم پنجشنبه به آنجا رفتیم و روز جمعه من و دایی مرتضی ام تصمیم گرفتیم به آبشار بسیار زیبای دریوک برویم که ساعت 7 صبح به سمت آبشار حرکت کردیم و در مسیر به ما خیلی خوش گذشت زمانی که در کنار این آبشار نشسته بودیم آقایی به ما سلام کرد و از من سوال کرد : که کلاس چندم هستم و من هم گفتم کلاس پنجم و کدام مدرسه درس می خواندید و فامیلی شما چیه و دایی ام گفت که او پسر دکتر نوری (روانشناس) می باشد و گفت آهان فهمیدم و خندید و گفت تو همان پسری هستی که هفته قبل در مورد جایزه به من زنگ زدی . و من هم گفتم آره و فهمیدم که او آقای میرشفیعی معاون ابتدایی اداره کل می باشد و بعد خندید و گفت « گذر پوست به دباغ خانه می رسد » و من در آن وقت کمی نگران شدم ، پیش خودم گفتم شانس ما را ببین دنیا چقدر کوچیکه و از من قول گرفت که خاطره این آبشار را بنویسم و من هم به محض اینکه به خانه یمان در آمل رسیدم این خاطره را نوشتم – با تشکر- رضا نوری – 30/3/93

/ 1 نظر / 4 بازدید
سیده کبری هادیان

سلام آن حس معلمی که گل کرد عشق معلمی بود،امید است شما بزگوار معلم برجسته ای برای من هم باشید. با آرزوی توفیق