لنگر

 
لنگر روستايي سرسبز و خوش آب و هوا از شهرستان ساري -------------------- لنگر نام زادگاه نويسنده این وبلاگ است

درد

سلام

چهارشنبه گذشته به دليل تصادفی که اتفاق افتاده بود برای دريافت

 کوروکی تصادف به پاسگاه تصادفات مراجعه کرده بودم و منتظر

 تحويل کوروکی بودم که فرد جوانی را ديدم که درمقابل افسری

 نشسته بود و پشت سر هم صحبت می کرد از وضعيت تصادفی

 که برايش پيش آمده بود و به شکل های مختلف تلاش می کرد تا

 ثابت کند مقصر نبوده ولی افسر مشغول نوشتن گزارش حادثه و

 کوروکی بود.

 در لابلای صحبت هايش به گوشم خورد که می گفت: جناب ميانه

شما با ماهی سفيد چطوره ؟ ماهی سفيد دوست داری ؟ و از اين

 سوال ها که افسر هم اصلا توجه ای به حرفهای او نداشت.

 ولی اين حادثه که فردی به همين راحتی در حضور چند نفر از اين

 سوالهای بی ربط می کرد برای من بسيار جای تعجب داشت تا

 اينکه امروز يعنی يک هفته بعد از آن روز در دفتر کارم مشغول

 کاربودم که خانمی روستايی با تمام سادگی و خلوص وارد اتاقم شد

 و شروع کرد از مشکلاتش صحبت کردن که به دليل مراجعات قبلی

که داشته برايم مشکلاتش آشنا بوده ولی دوباره گوش می دادم تا شايد

 فرصتی برای تخليه درد دل يک مادر ذجر کشيده که با داشتن سه

فرزند معلول و دو تحصيل کرده بيکار باشم.

مادر درد کشيده بعد از کلی حرف زدن و تشکر از کاری که قبلا

برايش به حکم وظيفه  اداری انجام داده بودم خداحافظی نمود و

رفت ولی من ماندم با حرفهايی که برايم گذاشته بود .

اما فقط همين نبود چند لحظه بعد چيزی را در اتاق ديدم که بسان آب

يخی تمام وجودم را به لرزه در آورد. و سردی آن همچنان

 استخوانهای بدنم را منجمد شده نگه داشته است و آن چيزی نبود جز

 دو تا ماهی سفيد پيچيده شده که در کنار ميزم مرا به خود جلب کرد .

من ماندم ٬ دو تا ماهی سفيد ٬ وجدانم و درد .

و حالا می فهمم که چقدر سخته ...!

 

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ٢۸ بهمن ،۱۳۸۳ - سیدعیسی میرشفیعی